کتاب موشها و آدمها اثر جان اشتاین بک
محصولات مشابه
معرفی محصول
کتاب موشها و آدمها اثر جان اشتاین بک
نویسنده: جان اشتاین بک
کتاب موشها و آدمها یکی از مشهورترین رمانهای جان اشتاین بک، نویسنده برجسته آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات است که نخستین بار در سال 1937 منتشر شد. این رمان کوتاه اما عمیق، داستان دو کارگر دورهگرد به نامهای جورج و لنی را روایت میکند؛ دو دوست که در جستوجوی کار از مزرعهای به مزرعه دیگر میروند و در میان سختیهای زندگی، تنها دلخوشیشان رؤیای داشتن خانه و زمینی متعلق به خودشان است.
جورج و لنی در دنیایی زندگی میکنند که برای انسانهای فقیر و بیپناه، جای چندانی برای امید باقی نگذاشته است. جورج فردی مسئولیتپذیر است که مراقبت از لنی را بر عهده دارد؛ لنی نیز با وجود قدرت بدنی زیاد، ذهنی ساده و کودکانه دارد و گاهی بدون آنکه قصد بدی داشته باشد، گرفتار پیامدهای رفتار خود میشود. ورود این دو به مزرعهای در نزدیکی سالیناس، آنها را با مجموعهای از آدمهای تنها، محروم و طردشده روبهرو میکند و سرنوشت رؤیای مشترکشان را به مسیری تراژیک میکشاند.
اشتاین بک در رمان موشها و آدمها تنها یک داستان درباره دو کارگر مهاجر تعریف نمیکند؛ او تصویری انسانی از تنهایی، فقر، بیپناهی، تبعیض، دوستی و میل انسان به داشتن جایگاهی امن در جهان ارائه میدهد. رابطه جورج و لنی نیز یکی از مهمترین جنبههای داستان است؛ رابطهای که در میان خشونت و بیرحمی محیط اطراف، معنای همراهی و وفاداری را پررنگتر میکند.
درباره کتاب موشها و آدمها
عنوان کتاب از شعر معروف «To a Mouse» اثر رابرت برنز گرفته شده و اشارهای به شکنندگی رؤیاهای انسان دارد؛ رؤیاهایی که ممکن است با یک اتفاق ساده، کاملاً از مسیر خود خارج شوند. فضای داستان نیز بهشدت تحت تأثیر شرایط اجتماعی و اقتصادی آمریکا در دوران رکود بزرگ قرار دارد؛ دورانی که بسیاری از کارگران برای پیدا کردن شغل و تأمین زندگی خود، مدام از مکانی به مکان دیگر مهاجرت میکردند.
سادگی زبان، شخصیتپردازی دقیق و فضای واقعگرایانه باعث شده کتاب موشها و آدمها اثر جان اشتاین بک در طول دههها همچنان مورد توجه خوانندگان قرار بگیرد. این اثر علاوه بر ارزش ادبی، تصویری تأثیرگذار از جامعهای ارائه میدهد که در آن داشتن یک رؤیای ساده، مانند خانهای کوچک و زندگی مستقل، میتواند برای بسیاری دستنیافتنی باشد.
درباره جان اشتاین بک
جان ارنست اشتاین بک جونیور (John Ernst Steinbeck Jr.) در 27 فوریه 1902 در کالیفرنیا متولد شد و در 20 دسامبر 1968 درگذشت. او یکی از مهمترین نویسندگان آمریکایی قرن بیستم و از چهرههای برجسته ادبیات داستانی آمریکا به شمار میرود.
اشتاین بک پس از تحصیل در دانشگاه استنفورد، بدون دریافت مدرک دانشگاه را ترک کرد و مدتی در نیویورک به فعالیتهای مختلف پرداخت. پس از بازگشت به کالیفرنیا، تجربه کار در مشاغل گوناگون از جمله کارگری، میوهچینی و کارهای خدماتی، او را از نزدیک با زندگی کارگران و کشاورزان آشنا کرد. همین تجربهها بعدها تأثیر زیادی بر آثار او گذاشتند.
نگاه اجتماعی و انساندوستانه اشتاین بک در بسیاری از نوشتههایش دیده میشود. او در آثار خود بارها به موضوعاتی مانند فقر، بیعدالتی، مهاجرت، تنهایی و تلاش انسان برای داشتن زندگی بهتر پرداخته است.
از آثار شناختهشده این نویسنده میتوان به خوشههای خشم، شرق بهشت، مروارید، تورتیلا فلت، چراگاههای آسمان، به خدایی ناشناس، پنجشنبه شیرین، ماه پنهان است و موشها و آدمها اشاره کرد.
رمان خوشههای خشم که در سال 1939 منتشر شد، یکی از مهمترین آثار اشتاین بک است و جایزه پولیتزر را برای او به ارمغان آورد. اشتاین بک سرانجام در سال 1962 به پاس آثار ادبی خود برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
چرا کتاب موشها و آدمها را بخوانیم؟
اگر به ادبیات کلاسیک، داستانهای کوتاه و تأثیرگذار یا آثاری با مضامین اجتماعی و انسانی علاقه دارید، موشها و آدمها انتخابی ارزشمند است. حجم نسبتاً کم کتاب در کنار داستانی پرکشش و شخصیتهایی ماندگار باعث شده این رمان برای طیف گستردهای از خوانندگان جذاب باشد.
این کتاب بهویژه برای کسانی که به آثار کلاسیک آمریکایی، داستانهای مربوط به زندگی کارگران و مهاجران یا روایتهایی درباره دوستی و تنهایی علاقه دارند، میتواند تجربهای ماندگار باشد.
کتاب موشها و آدمها از آن دسته آثاری است که با وجود سادگی روایت، پرسشهای عمیقی درباره انسان، امید، تنهایی و معنای داشتن یک زندگی بهتر مطرح میکند.
جان اشتاین بک؛ برنده جایزه نوبل ادبیات 1962
---
قسمتهایی از متن کتاب
بخش اول
آدمایی که مث ما تو مزرعه کار می کنند، تنها ترین آدمای دنیان. قوم و خویش ندارن. مال هیچ دیاری نیستن. می رن تو مزرعه، یه پولی می سازن، بعد هم می رن تو شهر به بادش می دن. بعدش هم هنوز هیچی نشده دمشونو می زارن رو کولشون و می رن یه مزرعه ی دیگه. هیچ وقت هم هیچ امیدی ندارن.
بخش دوم
«گفتم خیال کن ژرژ امشب رفت شهر و تو دیگه خبری ازش نشنیدی.» کروکس لحنی ظفرآلود به خود گرفته بود. تکرار کرد: «همین.خیالشو بکن.» لنی فریاد زد: «چطور نیاد؟ ژرژ همچین کاری نمی کنه. من خیلی وقته با ژرژم. همین امشب برمی گرده.» اما این شک و تردید بیش از طاقت او بود: «خیالت می رسه که نمیاد؟» چهره ی کروکس از شکنجه دادن لنی، شادمان شده بود. به آرامی گفت: «کسی چه می دونه دیگران چیکار می کنن. فرض کن اون می خواد بیاد اما نمی تونه. خیال کن که کشته می شه یا زخم می خوره. نمی تونه بیاد.» لنی می کوشید بفهمد. تکرار کرد: «ژرژ همچی کاری نمی کنه. زخمی نمی شه. هیچوقت زخمی نمی شه، چون که مواظبه.»
بخش سوم
برکه سبز عمیق رود سالیناس هنوز اواخر بعدازظهر را می گذراند. اکنون دیگر خورشید دره را ترک گفته بود تا ستیغ تند کوهستان گابیلان را در پیش گیرد و بالا رود. نوک تپه ها از آفتاب در حال غروب به سرخی می گرایید، اما در کنار برکه میان چنارهای پلیسه دار، سایبانی دل نشین پدید آمده بود.















دیدگاهها